☺ zarkhepo0tal ☺
زرخه پوتال یه جور مورچه ست!!
عشق من به تو ماگدا هرزبرگر رنگین کمان زیبای من ... اگر میدانستی چقدر دوستت دارم ... هرگز برای آمدنت ... باران را بهانه نمی کردی ... هرگز ... بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته باران خورده ، پاک آسمان آبی و ابر سپید ، برگ های سبز بید عطر نرگس ، رقص باد ، نغمه ی شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوتر های مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار ... دیشب آمد پیشم و اتمام حجت کرد ساعتی با او راه می رفتم گفت او ، گفتم هر چه گفت ، آخر پذیرفتم من نمی دانم چه صنعت کرد دیشب آمد پیشم و اتمام حجت کرد و مرا آخر به پایانم با لب پر خنده ، دعوت کرد من نمی دانم چه ها گفتم هم خوش و خندان ، هم آشفتم بعد از آن خفتم. مهدی اخوان ثالث دیشب غزلی سرود ، عاشق شده بود انگار خودش نبود ، عاشق شده بود افتاد ، شکست ، زیر باران پوسید آدم که نبود ، عاشق شده بود
مهربانی ممنوع ! دست سوزنده ي مشتاقت را در نهانخانه ي جیبت بگذار تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت می جنگند دوستی مسخره است مهربانی ممنوع ! و تو ای دوست ترين در نهانخانه ي جیبت بگذار, دست سوزنده ي مشتاقت را من و تو باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم و نگوئیم که بازیگر یک قصه ي معتبريم کاش می دانستی که نباید حس کرد,که نباید دل بست در فضایی که پراز همهمه ي آدمهاست من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین دل ما بسته ي وابستگیاست قصه ي ماندن ما, طرح یک خستگی است؟
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك وتو رفتي و هنوز، سال ها هست كه در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم ومن انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا، خانه ي كوچك ما سيب نداشت ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا سبزه نو خیز و هوا خرم و بستان سرسبز بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا ای مرا در ته هر بند ز زلفت بندی چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا دیده ام بهر تو خون بار شد ای مردم چشم مردمی کن، مشو از دیده ی خون بار جدا نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا می دهم جان، مرو از من اگرت باور نیست بیش از آن خواهی بستان و نگه دار جدا حسن تو دیر نماند چون ز خسرو رفتی گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است، کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار يارن را، نگه جز پيش پا را ديد نتوان کرد که ره تاريک و لغزان است و گر دسته محبت سوی کسی يازی به اکراه آورد دست از بغل بيرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون،ابری شود تاريک چو ديدار ايستد در پيش چشمانت نفس کاين است،پس ديگر چه داری چشم از چشم دوستان دور يا نزديک؟ مسيحای جنوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين هوا بس ناجوان مردانه سرد است... آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای منم من،ميهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من ،سنگ تيپا خورده ی رنجور منم دشنام پست آفرينش، نغمه ی ناجور نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم، دلتنگم حريفا! ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نيست،مرگی نيست صدایی گر شنيدی ،صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگزارم چه می گويی که بيگه شد، سحر شد بامداد آمد؟ فريبت می دهد،بر آسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست حريفا ! گوش سرما برده است اين،يادگار سيلی سرد زمستان است و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است حريفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز يکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگير،در ها بسته، سر ها در گريبان،دست ها پنهان، نفس ها ابر،دل ها خسته و غمگين درختان اسکلت های بلور آجين زمين دل مرده،سقف آسمان کوتاه قبار آلوده مهر و ماه زمستان است عید غدیر بر همه ی شما عزیزان مبارک باشه. یا علی ... منکران تو اگر فکر ولا می کردند از شکافی که به کعبست حیا می کردند. ایام به کام.
مانند رود
كوهستاني است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي
خورشيد است
يا مانند دريا
كه هرگز نميآسايد
امواج قوي و
نجيبش
كه از آغوش بازش
پيوسته ميگذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه
كرده است
عشقي بي قيد و
شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدنی


روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.
خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!





![]()
| Design By : Night Skin |


